مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
....
زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
....
حافظ اندر درد ا.و می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی درمان دوست

آن کدامین رخ زیباست که من دوست ندارم یا کدامین مه دلبر که بدو دل نسپارم
مهد آفاق زمین داند و دیده است که بر وی سر بی شام گذارم و بی بت نگذارم

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش راسرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجند نگارم چون کنم
نکته نا سنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه ای فرمای تا طبع را موزون کنم
زرد رویی میکشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد ازین قارون کنم
ای مه صاحبقران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم
یه روزی یه وقتی یه جایییه یه کسی
یه چیزی...
صبر داشته باش.......
صبر داشته باش
نه نغمه ی می خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان نه باده ی صاف کهن
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
" من باشم و من باشم ومن باشم ومن"


حرفهای اصیل حرفهایی نیستند که برای" شنیدن" زده می شوند
حرفهایی هستند که برای" زدن" زده میشوند
نوشته هایی که برای" نوشتن" نوشته می شوند نه برای "خواندن"
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی هستند که آن را ببیند
هر گز خودم را تا قله ی رفیع عشق پائین نخواهم آورد
علی شریعتی مزینانی(شمع)

بزرگ بود و از اهالی امروز بود
با همه ی افق های باز نسبت داشت
و لحن اب وزمین را چه خوب میفهمید..............سهراب سپهری

منظور سهراب شمع بوده یعنی همون دکتر شریعتی خودمون![]()
خدایا!چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خودم خواهم آموخت

دلی که از بی کسی غگین است
هر کسی را میتواند تحمل کند

و شما ای گوش هایی که جز گفتن های کلمه دار را نمی شنوید
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت
وشما ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید
پس از ای جز سطور سپید نخواهم نوشت
و شما ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم
پس از این مرا کمتر خواهید دید..........

"کسانی که خود بسیارند نیلزی به هم وطن ندارند"

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او دم گرم خودش را سخت در من بفشارد و خواب خفته گان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
شمع


